<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزمره های یک تسهیلگر</title>
<link>http://facilitator9.blogfa.com</link>
<description>تک نگاری ها، تصاویر و یادداشت های زندگی روزمره یک تسهیل گر بافت فرسوده</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 14 May 2012 11:18:27 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ز ن د گ ی</title>
<link>http://facilitator9.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 226px; HEIGHT: 255px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.suzykassem.com/ondeath//suicide1.jpg&quot; width=273 height=275&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تو به من بهانه ای برای نوشتن بده...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من به خاطر همین بهانه زندگی می کنم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 11:18:27 GMT</pubDate>
<dc:creator>facilitator9</dc:creator>
<guid>http://facilitator9.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانه جلال...</title>
<link>http://facilitator9.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;یکی از اهداف بازدید ابنیه تاریخی که درب آن ها بسته است بازگشایی و ترمیم و مرمت بنا در صورت نیاز و همچنین تغییر کاربرای برای استفاده بهینه از آن ها مد نظر می باشد. بنا براین اهداف کلی از این بازدید بررسی وضعیت موجود در ابنیه تاریخی با رویکرد های فرهنگی و کالبدی و پیشنهاد برای تغییر وضعیت موجود به نحو احسن است . در این دیدگاه رویکرد ویژه ای به ابنیه تاریخی که در معرض خطر نابودی و استهلاک قرار دارند شده است. با این هدف تیمی متشکل از همکاران و کارشناسان معماری و مرمت، جامعه شناسی، مردمشناسی، شهرسازی و ... برای بازدید از خانه جلال آل احمد اقدام نمودند. در ابتدا بازدید کالبدی انجام شد و سپس قرار شد در جلسه ای دیگر با حضور کارشناسان پیشنهاداتی در این زمینه صورت پذیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خانه جلال آل احمد پیش از سال های 1300 توسط معماری ناشناس ساخته شده است. در سال 1308 این خانه ترمیم و نوسازی شده و در سال 1310 در حالی که جلال در سن 8 سالگی بوده است، خانواده جلال به این خانه آمده اند. سپس تا سال های سال خانواده آل احمد در این خانه زندگی کرده اند. در سال 1383 این خانه با شماره 11206 به فهرست آثار ملی و تاریخی ایران در آمد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خانه جلال آل احمد از دو حیاط تو در تو که با یک در به یکدیگر مرتبط شده اند تشکیل شده است. این خانه در ابتدا یک دالان ورودی دارد که در سمت راست در ورودی اتاق کار سید - پدر جلال و سپس برادر ایشان که هر دو ملبس به لباس روحانیت بوده اند - وجود دارد. رو به روی در ورودی آستانه ورود به حیاط اصلی ساختمان است. نیمکت چوبی بلندی در گوشه ای از حیاط قرار داده شده است که پیش تر ها در همان دالان خنک ورودی درست رو به روی اتاق سید قرار داشته است که برای این به کار می رفته که مردمی که به سید مراجعه کرده اند روی این نیمکت منتظر باشند. این دالان خنک علاوه بر این صاحب یک حوض کوچک هم بوده که در حال حاضر از بین رفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حیاط اول که کوچکتر از حیاط دوم می باشد یک حوض آبی بزرگ دارد که در زمان گذشته از آب قنات شاه برای آبرسانی به آن سود می جسته اند. کنار این حوض یک باغچه بسیار کوچک هست که یک نهال نارنج در آن میوه داده و بوی نارنج ها افتاده در آب فضای حیاط را عطرآگین کرده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زیر زمینی که در آن از حیاط اول باز می شود یک مطبخ خنک قدیمی است با طاق ضربی که یکی از المان های اصلی معماری پیش از مدرن می باشد. خاطرات قدیمی اهالی حاکی از آن است که این مطبغ برای پختن غذا در زمان های میلاد و مناسبت های خاص برای پذیرایی از اهالی محله استفاده می شده است. فضای مطبغ به قدری خنک است که به راحتی می تواند فضای مناسبی برای نگهداری از غذاها در هوای گرم باشد که این نیز یکی از ویژگی های معماری سنتی می باشد. بنا به طور کامل از آجرهای فشاری ساخته شده است با پی های بزرگ و قوی که در صورت ترمیم می تواند تا مدت ها دوام بیاورد. در طبقه بالای این محل یک سالن بزرگ وجود دارد که پر است از تابلو های مختلف و تسبیح و مهر و تربت که در همه آن ها بعد از اسبابکشی اهالی همینطور به کناری انداخته شده اند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حیاط دوم هم حوض بزرگ تری دارد و تمام اتاق های بالایی پنجره هاشان به این حیاط باز می شود. معماری سنتی ایرانی نقش خود را در این حیاط اینگونه گذاشته است که تمام قواعد یک اندرونی درباره آن اجرا شده است. روی بالای در مرتبط بین دو حیاط یک دیوار آجری بلند هست که به طور کلی هیچ دیدی مشرف به حیاط اندرونی و حتی پنجره های ساختمان درونی وجود نداشته باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خاطره این خانه پر است از روز هایی که مردم برای انجام امور دینی و مناسبت های مذهبی و حتی امور خیریه به این خانه مراجعه کرده اند. پدربزرگ پیری که در همسایگی دیوار به دیوار این خانه زندگی می کند می گوید در خانه سید همیشه به روی اهالی باز بوده است. در شب های عزا مراسم روضه برای همگان برپا می شده و صاحبان این خانه با سخاوتمندی خرج می داده اند. سید در سالن بزرگ بالایی که به عنوان حسینیه استفاده می شده است منبر می رفته و برای مردم سخنرانی می کرده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اهالی کوچه همگی تعلق خاطره خاصی به خانه جلال دارند. گویی پیوندی بیش از جلال بین این خانه و مردم در حافظه جمعی محله مانده است. با این همه در سال های اخیر این خانه آنچنان به حال خود رها شده است که حجم زیادی از خاک و دوده روی همه چیز را گرفته است. حتی برگ های سبز نهال نارنج به تیرگی می زنند. تقی شورشی که از سال های جوانی خود در این خانه رفت و آمد داشته است و و اکنون با تکیه بر عصا راه می پیماید تعریف می کند که این خانه هیچگاه خالی از سکنه نبوده است. همیشه در تلاطم رفت و آمد افراد بوده است. حیاط اندرونی همیشه بسته بوده تا بانوان خانه راحت باشند و صدای دویدن بچه ها در اطراف حوض آبی حیاط انگار هنوز هم در گوش اهالی می پیچد. با این همه این خانه مدت هاست با بلاتکلیفی به حال خود رها شده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شکوه و ارزش این خانه نه صرفا به خاطر موضوع کالبدی بلکه روح هویت بخش خانه است که لزوم پرداخت به آن را توجیه می کند.در کنار در وردی دالان هنوز هم یک تابلو از دریا و کشتی ها با امضای سیمین روی زمین کنار دیوار انداخته شده است و در تاریکی محض دالان مدت هاست دارد خاک می خورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این خانه تنها یکی از بی شمار آثار تاریخی و ارشمند محله است که بلاتکلیف به حال خود رها شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حاشه:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این یادداشت در وبلاگ تسهیلگران سنگلج هم قرار داده شده است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 May 2012 14:35:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>facilitator9</dc:creator>
<guid>http://facilitator9.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گدای سنگلج...!</title>
<link>http://facilitator9.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=CenterPost2&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در رفت و آمد های هر روزه به محله سنگلج و البته سایر محلات جنوب شهر به ویژه محلات نزدیک به بازار تعداد زیادی از متکدیان را می بینیم که به شکل های مختلف در ساعات های شلوغ در گره های مختلف شهری مشغول امر دریوزگی هستند. این متکدیان که در ازدحام جمعیت زیر دست و پا دراز کشده اند ضمن این که از جهت اجتماعی یکی از معضلات جدی زندگی شهری هستند، چهره شهر را نیز به شدت کریه و زشت کرده اند. بیشتر این متکدیان نه تنها پیر و از کار افتاده نیستند بلکه جوان و سالم بوده و در بیشتر موقع از اعتیاد به مواد مخدر صنعتی و روانگردان ها رنج می برند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در طی رفت و آمد های هر روزه زنی متکدی را می دیدیم که هر روز در فاصله معین ساعت های 8 صبح تا 12 در پیاده روی خیابان پانزده خرداد در ضلع جنوب غربی چهار راه گلو بندک روی زمین دراز می کشد و روی خودش چادر سیاهی کشیده و مشغول گدایی می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 260px; HEIGHT: 276px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;زن متکدی&quot; align=baseline src=&quot;http://img98.ir/images/bx23xgr1fi2u6auawqw3.jpg&quot; width=767 height=2083&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عابران پیاده که مشغول رفت و آمد هستند به تصور این که این زن یک پیرزن از کار افتاده می باشد هر روز به وی کمک می کنند. جثه جمع و جوری دارد با قامتی نسبتا معمولی که با هنرمندی زیادی آن را زیر چادر ساه جمع می کند و دست سوخته اش را به گونه ای با چیدمان خاصی که سکه ها را کنار هم چیده است از زیر چادرش بیرون می گذارد به نحوی که دل هر رهگذری را به درد آورد. به این ترتیب در فاصله هر روز صبح تا نزدیک های ظهر این زن بین 8 تا ده هزار تومان درآمد دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمایش جالبی است. چیدمان صحنه به نحوی چیده شده است که مخاطبان آن رهگذران یک بار عبوری هستند. تنها کسبه محله و افرادی که هر روز این مسیر را برای رسیدن به محل کارشان طی می کنند می دانند که در پشت این صحنه هنرمندانه زنی خوابیده است که به هیچ عنوان قابل ترحم نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 273px; HEIGHT: 297px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;جمیله زن گدا&quot; align=baseline src=&quot;http://img98.ir/images/stsa760tk2bc374ls1.jpg&quot; width=1044 height=2163&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جمیله پ 39 سال دارد. زنی گندم گون و سالم که به قول خودش خدا را شکر 4 سال است که هروئین را ترک کرده و دارد سالم زندگی می کند!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او به لورازپام اعتیاد دارد و هر روز برای خوابیدن در انظار عمومی لورازپام مصرف می کند که آنچنان بی تحرک ساعت ها زیر پای عابرین برای بی حرکت خوابیدن دوام بیاورد. همسر جملیه اعتیاد داشته و به دلایل نامعلومی از دو ماه قبل در زندان به سر می برد. جمیله در خانه ای در میدان اعدام به همراه مادر و خواهرش زندگی می کند. خودش می گوید که از همسرش جدا شده است و طلاقنامه دارد. اما جمیله 6 ماهه باردار است. او 4 بار بچه دار شده است و این بارداری پنجم اوست. دو نفر از فرزندان جمیله به محض به دنیا آمدن ناپدید شده اند که خودش می گوید مرده به دنیا آمده اند اما پیداست که احتمالا همسر وی آن ها را فروخته است. جمیله می گوید هیچ وسیله ای در خانه ندارند. و در خانه ای خالی از هر گونه وسیله ای زندگی می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیدن چهره جمیله به شدت آدم را شوکه می کند زیرا جمیله چهره ای جوان و ظاهری سالم دارد. به سرعت راه می رود و هیچ عوجی در اندام خود ندارد. با این همه او هر روز در انظار عمومی دریوزگی می کند. راه رفتن جمیله در حالی که او 6 ماهه باردار است سریع و راحت است. با جمیله مصافت زیادی را تا میدان اعدام از کوچه پس کوچه ها طی کردیم تا به خانه او برسیم. جمیله می گوید طلاقنامه ام را برای بهزیستی برده ام تا از من نگهداری کنند در حالی که کسی حاضر نشد من را نگهداری کند. بهزیستی از من کارت ملی خواست و من کارت ملی ندارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جمیله اصالتا – آنگونه که خودش می گوید – اهل خراسان است. از کودکی به طور خانوادگی مشغول تکدی گری هستند و او با این کار خو گرفته است. پدرش مرده است و مادرش در قید حیاط می باشد. جالب است که صورت جمیله مرتب، اصلاح شده و موهایش به تازگی رنگ شده اند. حتا ابرو های جمیله مرتب است و در قسمت هایی به وسیله تاتو ترمیم شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای جمع کردن جمیله از سطح خیابان دو بار با 137 تماس گرفتیم که قرار است امروز برای بردن او بیایند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به امید این که چهره شهر از این معضل شوم پاک شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#990000 size=1&gt;حاشیه:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#990000 size=1&gt;طبق قوانین برای جمع آوری متکدیان از سطح شهر باید با 137 تماس بگیرید و آدرس دقیق بدهید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#990000 size=1&gt;این یادداشت را در وبلاگ تسهیلگران سنگلج هم قرار داده شده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 14:38:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>facilitator9</dc:creator>
<guid>http://facilitator9.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>26.مرگ...!</title>
<link>http://facilitator9.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;روز دوم عید بود که من در طبقه بالا بودم و زنگ را زدند و من برای این که تا مهمان های احتمالی نیومده فرار کنم به یه جای امن از پله ها با سرعت زیاد سرازیر شدم پایین...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;آنچنان با سرعت سریدم پایین که سر پله های دومی &lt;STRONG&gt;پام پیچ خورد و با شونه پرتاب شدم&lt;/STRONG&gt; و درست &lt;STRONG&gt;هشت تا پله&lt;/STRONG&gt; رو دونه دونه هی رفتم پایین اونم با کتف راستم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;سرتونو درد نیارم تو پاگرد پایین همونجور موندم. و بعد از چند دقیقه شروع کردم به تکون دادن تک تک اعضام تا ببینم جایی شکسته... در رفته ... داغون شده یا نه که خدا رو شکر چیز مهمی نبود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;از اون حادثه هنوز هم کتفم دردناکه و زانوی راستم هم زمین نمیاد و مچ دستم هم همینطور. همه اینا مهم نیست. با سرعت زیادی که داشتم می افتادم واقعن خدا بهم رحم کرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;دیدید یه وقتایی که از خیابون رد میشیم یه ماشین با سرعت عبور می کنه و ما دیگه راه فرار نداریم لحظه آخری تسلیم می شیم و دست از تقلا کردن بر می داریم. شاید توی اون لحظه ها منم همین حسو داشتم. با سرعت داشتم می افتادم و سرم نزدیک بود که به دیوار رو به رویی انتهای پاگرد بخوره اما انگار زمان ایستاد و من یک جور کرختی حس کردم. &lt;STRONG&gt;دونه به دونه از تمام اون لحظه ها عبور کردم. از لحظه های زیستنم. از کودکی... از مارمولک ها و کرم های باغچه که باهاشون بازی می کردم تا عشقای کوتاه نوجوونی&lt;/STRONG&gt; و قلدر بازی های دبیرستان... تا خاطرات تلخ و غم انگیز پایان نامه لعنتی فوق لیسانس...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;&lt;STRONG&gt;آدم هایی که از کنارشون عبور کرده بودم. دوستهام که از من گذشته بودن... عزیزانیم که از دستشون داده بودم و مرگ اون ها رو از من دور کرده بود.&lt;/STRONG&gt; همه اینا...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 338px; HEIGHT: 206px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.nazpatogh.ir/upload/e103ed04fb8a182c12677b34afda375c.jpg&quot; width=390 height=299&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;فکر کردم &lt;STRONG&gt;اگه خاستم بازم زندگی کنم دیگه کسی رو اذیت نمی کنم&lt;/STRONG&gt;... دیگه دختر خوبی می شم.. دیگه وقت بیشتری رو با خانوادم می گذرونم. یه عالمه کتاب نخونده دارم که می خونم. مراقب سلامتیم می شم و اینجوری با تن خودم نمی جنگم اما خب... همه این تصویرا لحظه ای که مادرم اومد بالای سرم و کمک کرد تا بلند بشم و بشینم رفتن به ناخودآگاه &lt;STRONG&gt;و من دوباره همون آدم قبلی شدم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;دیروز همکارمون بعد از یک ماهی که کنار هم کار می کردیم از پیش ما رفت. رفتنش همه بچه ها رو ناراحت کرد اما خب من خیلی ناراحتم که یک بار خیلی بد سرش داد کشیدم. اگرچه شاید حق داشتم که عصبانی باشم اما خب دوس نداشتم سر کسی داد بزنم. یک دقیقه ای از رفتنش نمی گذشت که مهربان گفت ببین &lt;STRONG&gt;همه آدما از پیش هم عبور می کنن و خیلی زود لحظه جدایی می رسه چه خوبه که وقتی کسی هست مراقب باشیم که کنار هم خوب باشیم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;دلم خیلی گرفت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;امروز خواهرم گفت که دوست دوره بچگی هامون سرطان داره و آخرین روزای زندگیشو می گذرونه و من نتونستم برم ببینمش چون همینجوری هم خودم خیلی ناراحتم. &lt;STRONG&gt;دوس ندارم آخرین خاطرم از آدما خاطره بیماریشون باشه...&lt;/STRONG&gt; من اون زن رو با همون قد بلند و خنده کش دار تو ردیف دندونای سفیدش تو اون صورت براق دوس دارم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;U&gt;به مادرم گفتم: از بزرگ شدن بیزارم...&lt;/U&gt;&lt;/STRONG&gt; از بزرگ شدن متنفرم. وقتی بزرگ میشی مجبوری جدایی از آدم هایی رو تجربه کنی که عمری دوستشون داشتی و همه یکی یکی می رن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;و مادرم گفت: &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;یه روزی میاد که می پذیری مرگ هم قسمتی از زندگیه و یاد می گیری که تا هستی مراقب آدمای اطرافت باشی...&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366 size=1&gt;در حاشیه:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc3366 size=1&gt;&lt;STRONG&gt;از همه دوستام خواهش می کنم که دعا کنن میترا جون خوب بشه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366 size=1&gt;همه دوستام  اگه از من دلگیری ای دارن بهم بگن... خیلی زود تر از اون که دیر بشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366 size=1&gt;دوست خوبم اگه میخای بری یه جا کار کنی و دو روز بعد بری جای دیگه بهتره اصلن کار نکنی چون ما یه مشت ماشین نیستیم. ما آدمیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 18:40:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>facilitator9</dc:creator>
<guid>http://facilitator9.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>25. سال نو</title>
<link>http://facilitator9.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;&lt;A href=&quot;http://www.parsamob.com/upload/ee6f9e9517257409f71e104a55df6826.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;سال 90 با همه سختی ها و راحتیاش، با همه خوبیا و بدیاش... با همه چیزایی که داشت و نداشت گذشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;سالی که توش چیزای زیادی یاد گرفتم و تجربه بی نظیری داشتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;سالی که به طور حرفه ای کار تسهیلگری کردم و با تیم هایی کار کردم که از بهترین تیم های کاری در این زمینه بودند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366 size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 446px; HEIGHT: 267px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.newfun.ir/ax/akhbar/sofre-haft-sin-5.jpg&quot; width=498 height=301&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;با آرزوی این که سالی باشه با &lt;STRONG&gt;&lt;U&gt;آرامش&lt;/U&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;U&gt;سلامتی&lt;/U&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;U&gt;ثروت&lt;/U&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;U&gt;شادی&lt;/U&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;U&gt;آزادی&lt;/U&gt;&lt;/STRONG&gt; و البته &lt;STRONG&gt;&lt;U&gt;&lt;EM&gt;صلح&lt;/EM&gt;&lt;/U&gt; &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;برای مردم غریب سرزمینم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Mar 2012 17:20:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>facilitator9</dc:creator>
<guid>http://facilitator9.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>24. آنفولانزا...</title>
<link>http://facilitator9.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#336699&gt;برای آدمی مثل من سخت ترین کار دنیا اینه که بهش بگن باید بخوابی توی خونه...&lt;IMG src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/sigh.gif&quot;&gt; خودتو محکم بپوشونی و از همه بد تر این که یه عالمه لباس بپوشی...&lt;IMG src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/hanghead.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Feb 2012 11:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>facilitator9</dc:creator>
<guid>http://facilitator9.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>23.بدبختی های یک دختر چاق در جامعه مدنی</title>
<link>http://facilitator9.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A name=_GoBack&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 288px; HEIGHT: 183px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.goshvare.com/tir-mordad/d83033ad54551dc0c73a5289cfd91a7b.jpg&quot; width=368 height=244&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;صبح که بیدار می شی و تصمیم می گیری بری سر کار... صبونه نمی خوری می پری می ری سر کار... هر روز تا ظهر دلت ضعف می کنه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#0066cc&gt;&lt;STRONG&gt;می دونم که خیلی سخته اما باید تلاشتو بکنی تا نشون بدی همه آدما حق زندگی دارن... تا نشون بدی&lt;U&gt; &lt;FONT color=#0099ff&gt;همه چیزی که وجود داره توی تن خلاصه نمی شه...&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt; تا نشون بدی که تو اراده تغییر کردن و تغییر دادن رو داری...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Feb 2012 21:12:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>facilitator9</dc:creator>
<guid>http://facilitator9.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>22.تسهیلگر بافت فرسوده کیست؟</title>
<link>http://facilitator9.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 295px; HEIGHT: 197px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.anecdote.com.au/Conductor_small.jpg&quot; width=297 height=168&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;ما وقتی وارد محله ای می شویم با بافتی سر و کار داریم که در ظاهر ویژگی کهنه گی را دارد. ساختمان ها قدیمی و فرسوده هستند. گذر ها آسیب دیده و  به دلیل پاسخگو نبودن به نیاز های عبور و مرور محلی نیاز به تعریض دارند. ابنیه عمومی از جهت زیبا شناسی کالبدی دچار مشکلات جدی هستند. آینده محله به خاطر مواجه احتمالی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Feb 2012 23:05:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>facilitator9</dc:creator>
<guid>http://facilitator9.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>21. واسه کسی که خرابه عمری زیر آوارت...!</title>
<link>http://facilitator9.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://chakavaki.persianblog.ir/post/105/&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;&lt;U&gt; &lt;STRONG&gt;به یاد اون ها که وفادارانه با هم زیستند و با هم مردند...&lt;/STRONG&gt;&lt;/U&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;&lt;EM&gt;نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیس                       &lt;STRONG&gt;تصور کن یه مردو با چشمای خیس &lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;&lt;EM&gt;نمیخوام نباید تو شعرم به تو جسارت کنم                      نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;گفت که &lt;STRONG&gt;تو رو نمی خوام...&lt;/STRONG&gt; دوستت ندارم... &lt;STRONG&gt;نمی خوامت لامصب...&lt;/STRONG&gt; چرا نمی فهمی...گفت که... من دلم یه جای دیگس... بذار... بذار... بذار برم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;گفت که آخه چرا همون اول نگفتی؟ من دوستت دارم... من که نمی تونم از تو بگذرم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;واسه کسی که خرابه عمری زیر آوارت              آخرین جمله همینه خدا نگهدارت&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;                                   ***********************&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 162px; HEIGHT: 105px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://up98.org/upload/server1/02/c/ckr2lvh02m6uxvlrjpy.jpg&quot; width=276 height=324&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Feb 2012 02:04:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>facilitator9</dc:creator>
<guid>http://facilitator9.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>20. وقتی خستگی کار به تنت می مونه...!</title>
<link>http://facilitator9.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 294px; HEIGHT: 202px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.ayfyouthcorps.org/wp-content/uploads/2011/09/313460_2185229663627_1033560082_32528021_578132417_n.jpg&quot; width=400 height=177&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;چند هفته است که دوندگی می کنی... با همه سازمان هایی که بات همکاری نمی کنند به خاطر زن های محله ات چانه زنی می کنی... &lt;STRONG&gt;خاله زنک بازی های داخل&lt;/STRONG&gt; محله را تحمل و مدیریت می کنی... اختلال ها و پارازیت هایی که به کار می افته را رد می کنی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;&lt;STRONG&gt;احتیاج دارم که بخوابم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Feb 2012 22:38:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>facilitator9</dc:creator>
<guid>http://facilitator9.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

