با مرضیه رفته بودیم دم خانه پیرزنی که می گفتند خیلی بد اخلاق است و همیشه ساز مخالف می زند و نمی خواهد تجمیع کند...

پیشتر محسن را فرستاده بودیم راهش نداده بود. من و مرضیه رفتیم. چون پیرزن آذری زبان بود به ناچار باید با یکی از همکار های آذری زبان می رفتیم. مرضیه...

پس کوچه بلندی بود با شش تا خانه کوچک  که در انتهای بن بست یک تو رفتگی بود و خانه  کوچک پیرزن در انتهای این بن بست انگار که خواب بود. چند بار زنگ را زدیم. صدای بلندی از پشت آیفون به ترکی پرسید: کیه؟ من و مرضیه جواب دادیم. بعد از این که صدای زنانه را شنید - که انگاری گوشش هم سنگین بود طفلی- در را باز کرد و ما وارد شدیم. حیاط کوچک نقلی با  دو تا اتاق بالا و پایین. پیرزن بالای  پله ها ایستاده بود. من مشغول تماشای حیاط بودم. مرضیه که ناتوانی پیرزن را دید از پله ها بالا رفت و نگذاشت پیرزن پایین بیاید.

آن وقت بود که صدای پیرزن بالا رفت. اول حسابی ترسیدم. داشت داد می کشید و به زمین و زمان بیراه می گفت. با این همه مرضیه مثل همیشه صبوری کرد. (دوستم مرضیه خیلی صبور است.)

مدتی شد که پیر زن آرام شد.

وقتی گفتیم از نوسازی آمده ایم و می خواهیم که با او صحبت کنیم تا با هر شرطی که دارد با همسایه ها کنار بیاید و خانه را بسپارد برای تجمیع و نوسازی او با دل پر بغضش ترکید و شروع کرد به گریه. حالا گریه نکن کی گریه کن.

خلاصه این که خیلی دلش پر بود. پیرزنی بود تنها و رها شده و گویا هیچ کسی را در این دنیای خارایی نداشت. از این که خانه کوچکش را بسپارد به همسایه ها ترسیده بود. فکر می کرد می خواهند یک متر زمینش را آخر عمری از چنگش در بیاورند و او آلاخون والاخون شود آخر عمری.

مرضیه نزدیکش ایستاده بود و با زبان خودش آرام و منطقی و با صوری جوابش را می داد. من داشتم صدایش را ضبط می کردم. چون تکه تکه حرف هایش را می فهمیدم و نمی فهمیدم. خلاصه این که پیر زن دل پری داشت. روی بالا ترین ردیف پله ها نشسته بود. پاهای لخت سفیدش را گذاشت بود روی سنگ های داغ و دستش را گرفته بود به میله های ایوان. تعریف که می کرد روسری اش را می کشید به گوشه چشم های سیاهش و اشک های خودش را پاک می کرد. داشت به پهنای صورت سفید گردش اشک می ریخت. پیر زنی بود شکل ابرهای نرمی که روی سبلان می نشینند. همانجور سپید. چارقد ترکی ای سرش بود با همان گل بته های سرخ و پیراهن چین داری که مرا یاد مادربزرگم ماه بانو می انداخت. و به عادت زن های نجیب سبلان چانه اش را با چارقد می پوشاند.

آخر حرف هاش کمی نرم شده بود. حاضر شد با تنها فامیلی که داشت حرف بزنیم. من نمی دانم چطور مرضیه این همه را تاب آورد اما من اگر  می توانستم با او حرف بزنم در تمام آن لحظه ها پا به پاش گریه می کردم که کردم. آخری ها که بغض بزرگش ترکید و سینه اش تو تلاطم آن هق هق سوزناک ناشی از آزار همسایه ها بالا پایین می شد دیگر طاقتم نگرفت انقدر آزارش را ببینم. بغلش کردم و پا به پاش گریه کردم.

آغوش نرمش درست مثل آغوش مادر بزرگم بود. سال ها قبل از این که بمیرد و همان روز های آخری که داشت می مرد. درست همان بو را می داد. انگار همه پیر زن های ۹۰ ساله طفلکی همین بو را می دهند.

دلم برایش سوخت. برای او و همه پیرزن های مقدم شمالی که در انتهای این بن بست های لعنتی  تنها سر پله هایشان نشسته اند و منتظر مردن هستند. و این دم آخری هم گیر نوسازی بهشان داده شده است که من اصلن نمی فهمم چطور بدون هیچ فکر و تحقیقی برای این بیچاره ها چنین تصمیمی گرفته شده است؟

مگر نه این که این ها هم حق زندگی  دارند؟ مگر نه این که در قاموس این طفلکی های زیر بار زور خانه یعنی حیاطی مال خودم که یکروز جنازه ام را از آن خارج می کنند. مال خود خود خودم. خانه برای این پیرزن ها بعد از ۹۰ سال زندگی به خدا معنای آپارتمان نمی دهد. خانه یعنی حیاط. اصلن در زبان آذری به خانه می گویند حیاط...

می خواستیم که خداحافظی کنیم دستش را به سمتم دراز کرد و سرم را محکم گرفت چسباند به سینه گرمش و گفت من خیلی تنها هستم. ببخشید اگه با شما بد حرف زدم. من براتون دعا می کنم. 

 حالم خیلی گرفته شد. در حیاط را که باز کردیم همه همسایه ها گوششان را چسبانده بودند به پشت در تا بفهمند چی دارد به ما می گوید. صحنه خنده دار تلخی بود. مرد همسایه که نماینده همه همسایه ها بود برای ساختن و اتفاقن یک ساختمان دیگر هم درست پشت همین خانه ها از یک تجمیع دیگر داشت می ساخت آمد با ما حرف بزند گفت نتیجه چی شد و ما گفتیم که باید با فامیلش حرف بزنیم. مرد گفت: اگر نخواهد کنار بیاید کارگر های من درست پشت دیوار خانه اش ایستادند و  با دو تا پتک خانه را رو سرش خراب می کنند. اونوقت  خودش میاد بیرون.

حرف قابل توجهی بود... باید بهش فکر می کردم... باید بهش فکر کنیم...!!!

از آن روز تا به حال دلم خیلی گرفته و باز نمی شود. و یک بغض گنده روی چاکرای پنج ام نشسته و همینجور هوای روزهای تابستانی مرا ابری کرده است.