صبح که بیدار می شی و تصمیم می گیری بری سر کار... صبونه نمی خوری می پری می ری سر کار... هر روز تا ظهر دلت ضعف می کنه...

ظهر همه بیشتر از تو غذا می خورن ولی تو نمی دونی تو چرا از همه چاقتری...

رفتی سر کار ... خسته و داغونی... پدر هفت جدت در اومده از اضطراب... رئیست اومده سر بزنه به دفتر ببینه چه خبره... یه کاره بر می گره می گه تو چقدر نون می خوری که انقدر ورم کردی؟

تو خودتو به نشنیدن می زنی...  دوباره تکرار می کنه... تو از این که آدمای دیگه درباره تنت نظر می دن خیلی ناراحت می شی... خب منم ناراحت می شم کسی وارد حوزه خیلی خیلی شخصی من بشه...

تو مترو  داری بر می گردی خونه... اون خانوم شمالی رو دیدی که زیتون و پوست برنج می فروشه تو مترو؟ همون خانومه میاد هی جلوی تو راه می ره و بهت نگاه می کنه می گه سبوس برنج دارم خانوما... برای چاقی خوبه... بخر خانوم... برای چاقی خوبه...

این پیاده میشه می ره اون یکی میاد که جوونه گندم می فروشه... خانوم جوونه گندم بخر چاقی رو خوب می کنه...

هیچی... داری بر می گردی خونه...

 گاهی وقتا من فکر می کنم که اسمم ماشالاس.. از بس همه مردای کوچه از سر کارم تا خونمون بهم هر روز و هر ثانیه می گن ماششششششاللللللللللا... اونم با یه لحن چندش آوری که به خدا اگه به یه حاجی گفته بودن فتوای درآوردن چشماشونو داده بود از زور هیزی و کثافت پنهان در نگاه!

تصمیم گرفتی بری از پارک سر کوچه استفاده کنی... همه مردای هیز کوچه صف به صف نشستن و وقتی تو داری می دوی و با دسگاها ور می ری هی به تک تک اجزای وجودت نگاه می کنن... می خوای بالا بیاری... این پارک این وسیله ها مال تو نیستن...

خودتو خوشگل کردی بری مهمونی... یه هو نیلوفر دختر همسایتون می بیندت... می گه: ای وای... خجالت نمی کشی با این هیکلت مهمونی ام می ری؟ من اگه جای تو بودم خودمو می کشتم...!

رفتی دارو خانه تا یه قرص ژلوفن بخری تا درد کوفتی زانو و کمرت شب بهت اجازه خوابیدن بده... خانومه یه کاره می گه بیا از این عصاره چای سبز ببر چاقیتو خوب می کنه...

دم عید رفتی مغازه خرید کنی... دلت میخاد لباس بخری... هیچ لباسی اندازه تو نیست... به هر مغازه داری هم که می گی سایز من می گه نه... خب برو خودتو درست کن خانوم... چون تو حق انتخاب نداری... تو باید اونقدری باشی که جامعه برات تعیین کرده... تو حتا حق نداری مریض باشی...

 

تصمیم می گیری بری باشگاه ورزش کنی... داری روی تردمیل عرق می ریزی و جون می کنی.... یه مشت از زن و دخترای دیگه که تنشون پر از خالکوبی خوشگله و نیم تنه پوشیدن دورت جم می شن و هی یکی  یکی بهت ساجست می دن:

آخی... عمه خاله دایی منم اینجوری بود... مثل تو... رفت یه جا سوزن درمانی کرد خوب شد...

دوستش که کنارش وایساده می گه: نه بابا... تو که اینجوری هستی چرا نمی ری دکتر کرمانی؟ خیلی خوبه...!

اون یکی می گه... ببین این چایی سبز معجزه می کنه... بخور... من خودم یه دوره ای 25 کیلو بودم خوردم شدم 20 کیلو...

یکی دیگه می گه: بدو... خوبه برات... آخی طفلکی چقد چاقه... همش از حرصه... غم باده...

همه دیگه از تماشات خسته می شن میرن رد کارشون...  تازه یکی دیگه از راه می رسه... می گه ای واااااااااای... ببین... من یه برنامه رژیم بهت می گم انجام بده زود خوب می شی... خاله جان مامان زن داداشم خیلی از تو بد تر بود انجام داد خوب شد...  بذار امشب بهش زنگ می زنم ازش می گیرم بهت می گم... یه شماره از خودت بده...

دیگه خسته شدی... وای میستی و دیگه نمی دوی... می گی: ای بابا مگه من از شما نظر خواستم. من از شما کمک خواستم؟

یه نگاه خیلی بد بهت می اندازه و می گه: اوه اوه اوه... دختره چاق خیکی... دلم برات سوخت... ا واه...

اعصابت حسابی خورد می شه دلت می خواد بشینی خودتو بزنی...

بغض می کنی و بر می گردی خونه... با صدای کوچه قدم به قدم:ماشالاااااااااااااااااااااااااا...

سر شام بابات بهت می گه: چقدر می خوری تو بچه؟ اندازه ... شدی...

بهش می گی... بابا جونم... من غمگینم بیا منو بغل کن... میگه: برو اونور... برو... من دختر چاق خپل دوس ندارم... دیگه حالم داره به هم می خوره از این ریختت...

دلت میخاد گریه کنی... می ری توی تنهایی هات گریه می کنی... خودتو بغل می کنی و تنهایی گریه می کنی... تو یه چاقی... یه چاقی... تو یه چاقی... ای چاق بد بخت... ای کسی که حق لباس خریدن نداره... ای کسی که حق نداره تو پارک بدوه... ای بیچاره ای که حق نداره بره استخر شنا کنه... نمی تونه بره ورزشگاه ورزش کنه... ای چاق خپلی که هیشکی دوستت نداره... ای چاق خنگ که حتا استادا تو دانشگاهم دوستت ندارن و نمیخوان بهت نمره اضافی بدن... ای کارمند بیچاره متورم که تمام خلاقیت و شعور و سوادت زیر ورم تنت دیده نمی شه... ای دختره گامبویی که هیچ کسی زیبایی های روحتو ندیده... قابلیت تو رو در بیان زیبای هر چیزی ندیده... دستای هنرمندتو وقت خلق یه اثر هنرمندانه ندیده... ای طفلکی ای که هیچ مردی دوست نداره تو رو ببوسه... حتا پدرت...

حالا تو از همه این ها بیزاری... دلت میخواد توی تنهاییت برای انتقام از همه اون ها بد مزه ترین چیز های آشغال مغازه ها رو جم کنی و شبونه تو حلقت فرو کنی... آره باید این زخمای زندگی روزمره تو فرو بدی... باید اجازه ندی که چیزی اون لبخند زیباتو کنار لپای اناری گل انداختت از بین ببره...

تو هم حق زندگی داری... حق داری برای خودت لباس بخری... لباس زرد... لباس قرمز... حق داری بری پارک بدوی... حق داری مثل همه آدما دیده بشی... دوست داشته بشی...

می دونم که خیلی سخته اما باید تلاشتو بکنی تا نشون بدی همه آدما حق زندگی دارن... تا نشون بدی همه چیزی که وجود داره توی تن خلاصه نمی شه... تا نشون بدی که تو اراده تغییر کردن و تغییر دادن رو داری...