روز های آخر ماه صفر روزهای هیئت بابابزرگ بود تو اون حیاط بزرگ پر از درخت و بوی دلچسب عدس پلو با کشمش زیاد...
دیگا روی آتیش بودنو بابابزرگ سیگارش زیر سبیلای جوگندمی کلفتش گوشه لبش بود، در همون حال حرفم میزد... _با اون صدایی که منو یاد مهندس تنهایی می اندازه!_ یه بیل گنده هم توی دستش بود و داشت هم میزد.. دیگو که دم می گذاشت خمیر درست می کرد تا درشو بهش بچسبونن و این کلی باعث تفریح ما بود که اون خمیرو می دزدیدیمو باهاش کلی خلق هنری می کردیم...
بابابزرگ دیگارو هم میزد... مامانبزرگ چادرشو گره زده بود دور دل گنده اش و فرمون بابا بزرگو می برد... بچه ها لا به لای پای بزرگتر ها می لولیدنو چند وقت یه بارم یه آتیشی می سوزوندن که یکی دادش در میومد... بابابزرگ عصبانی می شد و دو دستی می زد تو سرش... یه هو حیاط خلوت می شد و هر کی یه جایی پنهون می شد اما دو دقه بعد ما باز داشتیم آتیش می سوزوندیم...
هیچ وقت هیچ کسی نفهمید که راز اون نذر عدس پلوی بابابزرگ تو همه 28 صفرا چی بود؟! رازی که با خودش برد!!! شاید عاشق دختر خوشگل موبلندی شده بود که تمام خواستگارهاشو با چوب و لگد بیرون انداخته بود... شاید عاشق مامانبزرگم با اون چشمای درشت وحشی و کمند گیسای بلندش شده بود... شاید ... نمی دونم... من اگه بودم فقط برای عشقم این همه سال همه 28 صفرا نذری می پختم...
سال ها گذشت... هیچ یادم نیست آخرین باری که مامانبزرگ من و حسین و هادی و مسا و لیلا و مهرداد و لیدا و بقیه رو کنار حوض آب کشید تا خونه رو نجس نکنیم کی بود...
یادم نیست آخرین بار کی بود که چشمای درشت مامانبزرگو دیدم...
یادم نیست جای انگشتای بابابزرگو رو دیوارای آجزی اون خونه قدیمی کی دیدم... یادم نیست...
بابا بزرگ من یه معمار بود... یه معمار سنتی... یه مرد قد بلند مهربون که یه عالمه دختر داشت و عاشق همه شون بود... اوس رمضون دیوارای زیادی کشید و خونه های زیادی ساخت... اون خیلی مهربون بود... نمی تونم بگم چقدر... عشقش یه سفره بزرگ دراز بود که تو پذرایی خونه پهن می کردو خودش وامیستاد تا ببینه کسی کم و کسری نداره... مامانبزرگ بالای سفره یکی یکی با پیش دستی کوچیکی برای بچه ها غذا می کشید... بچه ها دور سفره صف بسته نشسته بودن...
بابابزرگ دور سفره می چرخید و در حالی که سیگارش همچنان گوشه لبش بود به بچه ها رسیدگی می کرد... چند بار می چرخید و بر می گشت دوباره قربون مامانبزرگ می رفت باز می چرخید و به بچه ها نگاه می کرد...
لیدا از اون ور سفره قایمکی قاشقو پرت می کرد تو سر حسین، حسین داد می کشید و دنبال مقصر می گشت... خاله پسرشو ساکت می کرد لیدا موی افسانه رو می کشید و در می رفت... افسانه پا می شد دمپایی بر می داشت که لیدا رو بزنه، مسا و پروانه و لیلا سر طرف کشی دعواشون می شد، منو اکرم و حسین بشقابامونو خالی می کردیمو ته دیگ لیلا و مسا رو کش می رفتیم... الهام هم مشغول خلسه میک زدن غذا به جای پستونک تو دهنش می شد... بابابزرگ عصبانی می شد و یه داد می کشید همه ساکت می شدن... سه سوت بعد دوباره لیدا یه قالب یخ انداخته بود تو یقه حسین... حسینم داشت زر می زد... خاله هم به خاطر این که پسر چاقشو اذیت کرده بودن قهر کرده بود و رفته بود تو اون اتاق...! یه عده هم در حال وساطت و کشیدن ناز خاله بودن و چند دقه بعد حسین و الهام رفته بودن تو بهارخواب داشتن خاله بازی می کردن با هم!
لیدا هم از یه درختی تو حیاط آویزون بود... منم داشتم کفترای پشت بومو پر می دادم... اکرم داشت کنار حوض ظرف می شست و پروانه و مسا و لیلا همچنان داشتن با هم سر این که کی بهتره و درسخون تره و مهمتره بحث می کردن...
مامانبزرگ در حالی که دستمال سفره رو گرفته بود دستش تا سفره رو پاک کنه همونجا کنار سفره خوابش برده بود...
سال ها گذشته... هر کی هر کاری می کرد امتدادش داده تا فردا اما جای خالی اوس رمضون و رباب روز به روز کمرنگ تر میشه...
بابابزرگ من یه معمار بود... جای انگشتاشو رو دیوارای خونه باغ لواسون گم کردم اما توی سینم هنوز می تپه انگاری...
اون خونه اما سرنوشت تلخی داشت...
بابابزرگم یه روز بهاری ناز مامانبزرگو کشید... مامانبزرگ محلش نداد... بابابزرگ به قهر کتشو انداخت رو دوشش و از خونه زد بیرون... اومد خونه ما و رفتیم با هم سیزده به در لواسون... بابا بزرگ سرما خورد... تب کرد و یکی دو روز بعدش بی صدا رو تخت بیمارستان مرد...
مامانبزرگ اما بعد از اون تمام شد... انقدر زود که حالا تو سینه کش یه قطعه پهلوی هم خوابیدن... دوباره اوس رمضون داره ناز ربابو می کشه... رباب شلنگو گرفته داره همه جارو آب می کشه... بابابزرگ درخت انجیر کنار مزارو هرس می کنه... مامانبزرگ یه انار دونه می کنه می ده دستش می گه رمض انارا شیرین شدن... من انار ترش دوست دارم...!
چند سال بعد از مرگ بابا بزرگ و مامانبزرگ این عکسو از توی خونه قدیمی اونا پیدا کردیم...
بابابزرگ هنوز هم اون وسط نشسته...
در حاشیه: کی میتونه حدس بزنه لیدا و لیلا و مسا و الهام و حسین و مهرداد و پروانه و اکرم و بقیه چی شدن؟

