این یک تصویر خیالی و فانتزی از آینده نوسازی است:

یک روز صبح که از خواب بیدار می شوید یک دفعه می بینید که جای خانه های نقلی همسایه هایتان یک عالمه خیار های سیمانی دراز سبز شده است. آفتاب پشت بتون ها پنهان شده و دیگر لباس های روی بند رخت آفتاب دیده نمی شوند. ریحان های توی باغچه دست های خورشید را روی پوست سبزشان حس نمی کنند و کلی اتفاق دیگر رخ می دهد. نوه کوچک شما ابولی آن بالا توی خانه نق نق می کند که چرا ما در یک خانه کهنه زندگی می کنیم و ملیکا جون همبازی مهدش در یک خانه آپارتمانی زندگی می کند؟
توی حیاط مشغول جمع کردن رخت ها هستید که یک دفعه حس می کنید چشم نا محرمی از خانه خیار مانند روبرویی دارد شما را می پاید و شما زود خود را جمع و جور می کنید. دیگر دوره توی حیاط آفتاب گرفتن و هوا خوردن و مو شانه کردن تمام شده است. شما چادر گل گلی تان را دم دست می گذارید تا اگر خواستید از این اتاق به آن اتاق بروید و از حیاط رد بشوید حتما آن را سر کنید. همسایه های خانه رو به رویی همه نا آشنا هستند. روز 28 صفر که نذر دارید نمی توانید دقیقا تخمین بزنید که چند خانوار به آدم های کوچه اضافه شده است. اقدس خانم این ها با سید حسن و خاله نرگس و ورثه مش صفر خدا بیامرز تجمیع کردند و حالا به جای آن پس کوچه پر از بوی شمشاد یک خانه دراز از زمین درآمده است که به جای سید حسن که چشم هایش را از زمین بر نمی داشت کلی جوان عذب در این خانه زندگی می کند که آن چنان هم آشنا و محرم نیستند.
انگار یک زلزله در زندگی محله شما رخ داده است. درست است...
این مدرنیته است. با کمی فاصله از همه جای دیگر دنیا. کم کم سر و کله همسایه های پیدا می شود و می گویند که می خواهند با شما تجمیع کنند. بعد یواش یواش پسر عزیزتان گیر می دهد که باید خانه را بکوبیم و تجمیع کنیم تا دو تا آپارتمان بزرگتر گیرمان بیایدو کم کم از هم مستقل بشویم.
شما دلتان برای سبزی پاک کردن دم خانه با همسایه ها تنگ می شود. شما دلتان برای پس کوچه ای که گاهی حتا بی چادر از آن به خانه همسایه دیوار به دیوار رفته اید تنگ می شود. شما دلتان برای بوی یاس های روی دیوار تنگ می شود. برای ظرف شستن کنار حوض تنگ می شود. شما دلتان می خواهد یک هندوانه بزرگ را توی حوض بیاندازید و شب با زن و بچه مش صفر بزنید توی گوشش. دلتان می خواهد باز هم به روضه روز های چهارشنبه خانه اقدس خانم بروید.
شاید شما دلتان برای خیلی چیز های تنگ می شود. اما بچه های نسل جدید دیگر با شما همراهی نمی کنند. دیگر نمی شود که این همه در این خانه فرسوده بمانید. لا به لای این آجر ها چیز زیادی برای آن ها پیدا نمی شود. آن ها خاطره های شما را نمی فهمند. ولی می فهمند که قرار است یک روزی زلزله بیاید و خانه خشتی گلی شما با آن معماری معمار سازش که اوس رمضون بنا برای شما ساخت دیگر جان ندارد که زیر زلزله دوام بیاورد. خرد می شود. تازه این پسکوچه ها هم دیگر انقدر ها امن نیستند که قرار باشد هنوز سال های سال شما در انتهای آن آسوده زندگی کنید و با آرامش شب ها را صبح کنید.
صبح های زود که عباس پسرتان راه می افتد برود سر کار بار ها و بار ها زیر سایه دیوار ته پس کوچه سرنگ های تزریق از شب پیش مانده را پیدا می کند. یا زر ورقی چیزی که خودتان می دانید نشانه چیست. شب که دختر جوانتان از دانشگاه می آید نگران هستید که زود تر برسد و در تاریکی پس کوچه های وسط راه اتفاق بدی برایش رخ ندهد. کوچه دیگر کوچه سابق نیست. آن امنیت سابق را ندارد. محمد رضا و جعفر و علی پسر های جوان سی سال قبل را که توی جنگ شهید شدند را ندارد. شاید روزی که آن ها بودند دختر های محل با خیال راحت بیرون می رفتند اما این روز ها آن جوان ها را دیگر نمی توانید ببینید.
حالا انتخاب با شماست که تجمیع کنید یا نه؟!!! خانه 45 متری شما را شهرداری می خرد. می توانید بفروشید به بساز بفروشی که قرار است خانه شما و سه تا همسایه پس کوچه ای تان را بسازد. در هر صورت این پس کوچه دیگر بری شما پس کوچه نمی شود. شهرداری کلی وام و ودیعه و تراکم تشویقی و چیز های دیگر براش شما گذاشته که حتا اطمینان ندارید آن ها را به شم می دهد یا نه اما این کوچه دارد نفس های آخرش را می کشد.
بهتر است با یاس های روی دیوار ها خداحافظی کنید. شاید دیگر هیچ وقت حوض وسط حیاط نداشته باشید تا در آن وضو بگیرید یا ظرف بشویید یا توی آن برای شب های گرم تابستان هندوانه بیاندازید. عوضش شما خانه بزرگتری خواهید داشت. دیوار های نو تری. تازه می توانید ماشین داشته باشید و آن را هم توی پارکینگ خانه تان پارک کنید. شما همسایه های جدیدی دارید که خیلی هاشان جوان هستند درست مثل پسر شما که ویرش گرفته مستقل شود. شاید برای شما سخت باشد اما زندگی همچنان قشنگ است. می شود دوباره توی حیاط همین خانه جدید هم یاس کاشت. اگر توی کوچه جای بازی نیست می شود با بچه ها به پارک سر کوچه رفت درست جایی که خانه فاطما خانم این ها بود. این زندگی است. سبزی هایتان را نمی توانید توی پس کوچه با همراهی همسایه هاتان پاک کنید اما می توانید عصر ها با زن های همسایه به حسینیه کوچه پایینی بروید تا در آن جا کمی با هم گپ بزنید دعایی بخوانید و بیایید. خانه فرهنگ جدید محل هم یک انجمن برای زن های سالمند تشکیل داده که شما می توانید در آن عضو بشوید و با هزینه کمی با زن های دیگر بروید کوه. تجربه جدیدی است. درست است که شما فکر می کردید که از این قرتی بازی ها خوشتان نمی آید اما اگر یک بار بروید دیگر معتادش می شوید.
حالا این خانه نو راحت تر تمیز می شود. عید ها از سرویش های آن بوی نا نمی زند بیرون. آسانسور هوای زانوهای خسته تان را دارد. لوله کشی خانه هی به خاطر هیچ و پوچ خراب نمی شود. برقش اتصالی نمی کند و حسابی به خاطر نو بودنش به شما حال می دهد.

این خانه شما است. زندگی جدید شما در بافت نوسازی شده. تجربه جدیدی است و بهتر است زودتر با آن کنار بیایید.

