
وقتی میخای راجع به بافت فرسوده بنویسی خیالت راحت است که از نظم رو به زوالی می نویسی که ارزش کالبدی چندانی نداره اما من امروز در این صبح سرد وقتی که خورشید کم کم از پشت دود بالا میاد راجع به جایی می نویسم با خانه های زیبا و گذر هایی که نمی شه به راحتی از کنارشون گذشت. راجع به سنگلج...
چیزی عجیب در این کوچه ها هست. چیزی شبیه نظمی که زندگی من تا به امروز کمتر اونو تجربه کرده. بافت فرسوده نیست... قدیمی است... و زیبا... و زیبا... و زیبا...
در هم چیده شدن بلوک های خشت و گلی و آجر نما های زیباُ حیاط های حوض آبی کوچه گذر های پیچ دار و پنجره هایی که صبح شمعدانی هاش برات دست تکون می دن همه و همه سامان زندگی در سنگلج را به وجود آوردن. کوچه ها کمک کم کم دارن از آدم هایی که شب را به صبح می رسونن خالی میشن و خونه ها جاشونو به انبار های کثیف بازاری می دن. نکبت زندگی با قاعده پول آروم آروم داره مثل جذام چهره زیبای این محله قدیمی رو مخدوش می کنه.
از زیبایی های این جا هر چی بگم کمه اما افسوس که انگاری صدای کبوتر ها و نیایش حرگاهی یاکریم ها رو صدای موتوهای بارکش بازاری لابه لای پیچ و خم کوچه ها داره می گیره.
من اینجا کار می کنم. با یک دنیا تفاوت بین اینجا و کوچه هایی که قبلن بودم اما زیبایی اینجا رو گویا هیچ کجا نداره.

حواشی:
باید برم سر کار اگه فرصت بود بیشتر راجع به اینجا خواهم نوشت.
تو محل کار قبلیم انقدر اضطراب داشتم که اینجا هنوز گاهی دست و پام می لرزه.
اینجا دوست های خوبی دارم. رها بابک و مهدیه... حالا کم کم دارم اضطراب و افسردگی قبل را پشت سر می گذارم.
