شهر این نقطه تلاقی مدرنیته و زندگی اجتماعی تجسد کالبدی نظریات دوره مدرن است. آدم ها در شهر ها به دنیا می آیند و زندگی روزمره را با شیوه شهرنشینی تجربه می کنند. مدرنیته آدم ها را تحت نظم جدیدی سامان داده و اسم آن را شهر گذاشته است. نظم جدیدی شامل زندگی بی رحم شهر، با همه زیبایی ها و پلشتی هاش. با همه رنج ها و لذت هایش. شهر جایی است که ما در آن گم می شویم تا لحظه ای برای خودمان خوش بگذرانیم و گاهی هم در آن خودمان را گم می کنیم آنقدر که تنهایی را بسیار اندوه بار زیست می کنیم. شهر دقیقا مثل خود مدرنیته دنیایی از تناقضات است. و اینجا یکی از نقطه های تناقض است. این پر رنگ بی صدا.

شاید این روز ها همه ما اجتماعی کارها چیزهایی راجع به نوسازی بافت فرسوده شنیده باشیم. همه ما بلاخره یک جایی یک خبر، تیتر یا بنر دیده ایم. شاید خانه ما در بافت فرسوده قرار دارد.

بافت فرسوده این برچسب پر رنگ که به پیشانی نقطه های مهمی از تهران و خیلی شهر های دیگر زده شده است. و توی این ظرافت این در و آن در زدن محله های قدیمی و خاک گرفته شهر برای آزادی از این لکه مصیبت است که خیلی از اتفاقات روزمره  بافت فرسوده شکل می گیرند. بافت فرسوده... این خانه هایی که از دید ما آدم های از یک جای دیگر آمده تکه هایی بی جان و بی روح تصور می شود انگار درونش پر است از رگ های خونی زندگی. شیار های باریکی که ما تسهیل گر ها خیلی هم خوب آن ها را نمی بینیم.

از وقتی که مهندس ها تصمیم های اجتماعی گرفتند که ما را در نوسازی خودشان شریک کنند دفتر های تسهیل گری شکل گرفتند. این دفتر های محلی که در واقع ماجرا برای تسهیل امر روزمره در شهر برای مردمی غریب شکل گرفته اند بیش از این که به درک مردم نایل شوند دارند سعی در درکاندن  با اجبار مردم در امر نوسازی می کنند. من هم مثل شما می دانم که درکاندن اصطلاح درستی نیست اما واقع ماجرا این است که مدرنیته زوری نمی شود.

من گاهی که در بافت فرسوده قدم میزنم پی می برم در این کوچه پس کوچه های خشتی آجری و ترک ترک چقدر زندگی جاری است. بچه ها درست همانقدر که من در کودکی میل به دویدن داشتم می دوند. چیزی که در بالای شهر به سهولت نمی توان دید. سالمندان از پارک برای نشستن استفاده نمی کنند. سالمندان دوست تر دارند به شیوه ای که همین امروز در دورترین روستاها مردم عصر ها دور میدان اصلی ده جمع می شوند دور هم بنشینند و با هم حس های نوستالژیک بگیرند. درباره زانو دردشان حرف بزنند و خیلی چیز های دیگری که ما هیچ بویی از آن ها نبرده ایم. کار ما درک این مردم نیست. ما به کالبد خشک و بی جان نگاه می کنیم. همه خانه های فرسوده این آدم ها را شبیه یک بلوک بزرگ سیمانی می بینیم که از تجمیع خانه خانه های ریزدانه  درست شده. ریشه داده و مثل لوبیای سحر آمیز بدون هیچ قاعده روشنی سر به آسمان داده است.

تا پیش از این که یک تسهیل گر بشوم فکر می کردم که تسهیل گر ها گوش های شنوای مهربانی هستند که کمک می کنند مردم منافعشان را بهتر تشخیص بدهند و یاد بگیرند که در خانه های عمودی هم می شود درست مثل خانه های افقی خوشبخت بود. امروز فکر می کنم وظیفه ای که دارم بیشتر هل دادن آدم ها به سمت بی ارزش دیدن تمام آن خاطره های خشت و گلی است. همه آن چیز هایی که نیم قرن زاییدن ها و داماد کردن ها و مردن ها را به خود دیده است به یکباره انگ فرسوده می خورد. انگار ما قلم میکشیم روی همه تاریخچه ای که این آدم ها دارند با تعلقلتشان در آن جا خوشبخت زیست می کنند. و تلخ تر این که ما می خواهیم چیزی که را خودمان به خوشبختی تعبیر می کنیم به آن ها هم بقبولانیم. انگار مردم خیلی هم خوب از منافعشان آگاه نیستند.

راستش من فکر می کنم اینجا هم علوم اجتماعی درگیر خود کم بینی بدی در برابر مهندس ها شده است. ما یادمان رفته که هر چیز سخت و استواری دود می شود و به هوا می رود. مدرن شدن تزریقی نیست. یک پروسه زمان بر و و البته همزاد پندارانه است. ما زمانی می توانیم به آدم های اطرافمان کمک کنیم که کمی آن ها را درک کنیم. این روز ها همه دفاتر تسهیل گری مشغول ارسال گزارشی به نام گزارش شناخت خود هستند. و من فکر می کنم تیم هایی موفقیت های طولانی مدت تری دارند که در کنار کار های کالبدی و مهندسی مثل شمردن طبقات و بررسی نقشه های کاربری و قدمت در بافت، حداقل یک اتنوگرافی درست و حسابی در محل انجام داده باشند. کاری که در معدود تیم هایی تسهیل گری جدی گرفته می شود و البته نتایجش را آخر پاییز می شود شمرد.